|
|
|
|
|
هرگز نخواهی توانست خود را برای دوستت چنانکه بايد بيارائی.پس برای او خدنگی و اشتياقی به ابرانسان باش! دوست ميبايد در پی بردن و دم فروبستن استاد باشد:همه چيز را به چشم نبايد ديد.رويايت بايد بر تو فاش کند که دوستت در بيداری در چه کار است. برده ای؟! پس دوست نتوانی بود.خودکامه ای؟!!پس دوستی نتوانی داشت. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ اینو به این دلیل نوشتم که مدتیه تصمیم گرفتم به دوستانم باج ندم!!!! دیگه یه کم زیادیشون شده بود! خسته شدم از اینکه صبوری کنم و همیشه فقط به فکر دل اونا باشم. یادم اومده که خودم دل دارم از دل اونا هم بزرگتر و قشنگتر!!!!! دیگه نمی خوام برده باشم!
|
||
|
|
|
|
|
در روزگاری که لبخند آدمها به خاطر شکست توست، برخیز تا بگریند... |
||
|
|
|
|
|
ای دوست درين روز دل افروز بهاری دلتنگ درين خانه ی غمگين به چه کاری؟ صبح است، نخواهی نفسی تازه برآری با اهل جهان گفتنی از مهر چه داری؟؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ نمیدونم چرا بازم اینو نوشتم شاید به یاد همه خوشیهای بهار ۸۴ که اهل حرف زدن بودم چون آدمای پرمهری هم بودند که با اونا سخن از مهر بشه گفت. امروز اما در خانه کسی نیست...
|
||
|
|
|
|
|
حس نمیکنی یا مهر که بوی مدرسه به مشام نمیرسه!
هر چی مینویسم نمیدونم چرا آپ نمیشه نوشته بودم در مورد برنامه آقای نقوی در تلویزیون و هیپنوتراپی و دوستان مزدوج در حال جدائی! هروقت حسش بود دوباره مینویسمشون! |
||
|
|
|
|
|
عجب حکایتی داره سطح معلومات جوونای ما!!! چند شب پیش مسابقه از کی بپرسم رو از شبکه آی آر آِ بی میدیدم. شروعش اینقدر جالب بود که بقیه اش رو نگاه نکردم. بیچاره ایرج نوذری مات و مبهوت مونده بود. اولین سوال این بود که پایتخت مادها کجا بوده؟؟؟ اولی گفت مصر دومی یه چیز دیگه و سومی گفت نمیدونم!!! سوال دوم این بود که مکتب تائوئیسم مربوط به کدوم کشوره؟؟ بازم اولی گفت مصر! دومی گفت هند و سومی هم تته پته و خلاصه بعد از کلی توضیح خودش گفت که چین هست! سوال بعدی مقبره نمیدونم فلان پیامبر هم دوره حضرت موسی کجاست؟؟ اولی شوش! ایرج نوذری جواب داد منظورتون که میدون شوش نیست؟؟؟ و همه خندیدند و بعدی گفت مصر و نفر بعدی در کمال ناباوری گفت شوش!!! که البته جواب تویسرکان بود و من خودم هم نمیدونستم.ایرج نوذری داشت منفجر میشد! سوال بعدی این بود که کشور سنگال در کدوم قاره است؟؟ اولی آفریقا دومی مصر( نمیدونم تو مصر چه معجزه ای رخ میداد اون شب) و سومی با این توضیح ایرج خان که از هند جدا شده فاتحانه جواب داد آسیا!!! تا اینجا 12 نفر، مونده بود 2 نفر دیگه.از بعدی پرسید که پاسارگاد در کدام استان قرار داره که وقتی جواب شنید فارس طفلکی ایرج خان باذوق بسیار گفت آفرین!!!!!و جاتون خالی بعد از کلی خندیدن از دیدن بقیه این مسابقه پربار صرفنظر کردم
کانالهای ماهواره ای که البته نظر خودشون هم همین بود اما میخواستم بگم همین الان اون مسابقه رو ببینید تا بدونید که مشکل اصلی ما خودمونیم. وقتی ندونی پایتخت مادها کجا بوده وای وحشتناکه در حالی که این مربوط به درس تاریخ دوره راهنمائیه این ربطی به ویکتوریا و لاست و یا 24 نداره. مربوط به هویتی هست که نمیخوایم دیگه داشته باشیمش!!! و به نظر من بحران بی هویتی اجتماعی به مراتب از تجرد و تفردگرائی زنان و دختران ما و زندگی کردنشون با یه سگ مهمتره چون تا هویت ما برگردونده نشه مشکلات اجتماعی دیگه ما حل نمیشه.گرایش به انحرافات جنسی و روابط جنسی نامتعارف و انواع مختلفش که حجت الاسلام زیبائی نژاد به خوبی در موردشون توضیح میداد!!! نمیکنه.نمیگم که دیدن این فیلم ها و سریال های به قول اونا با صحنه های غیرقابل پخش در طرز تفکر آدما حتی برای لحظه ای بی تاثیره اما وقتی اصل و پایه تربیت فکری و اخلاقی حداقل در درصد قابل توجه ای از افراد (چون قرار نیست همه در جامعه در یک سطح تربیتی اونم متعالی باشند)صحیح و محکم باشه فرد قدرت تصمیم گیری صحیح رو در مورد دیده ها و شنیده هاش خواهد داشت و این رو به دیگران هم تسری خواهد داد.پس باید برگردیم به خانواده و در ضمن این قضیه هیچ ربطی به مسائل مادی نداره.ما وقتی میخواهیم که بهانه ای برای حل نکردن یک مشکل داشته باشیم فوری اقتصاد و پول و سیاست رو میندازیم وسط. ولی مطمئنا همه ما به خوبی میدونیم که 3 نسل قبل از ما اینقدر متمول نبودند و در بدترین شرایط سیاسی انقلاب و جنگ به سرمیبردند اما هیچکدومشون به خاطر نداشتن پول و سیاست و غیره به هیچگونه فسادی کشیده نمیشدند.نمیگم که اصلا نبوده. آدمای عجیب و غریب همیشه و همه جا هستند اما قبلا به مراتب کمتر بودند و وقتی درمورد یکیشون میشنیدیم همه با تعجب حرفش رو میزدند اما حالا وقتی که میگن فلان گمرکی رو با 1.5 میلیارد تومان رشوه دستگیر کردن که 20 میلیارد تومان به اقتصاد و جامعه ضرر زده کسی حتی نمیخواد بدونه که طرف کی بوده در حالی که همین آدم در چین فورا معرفی و اعدام میشه!!!
|
||
|
|
|
|
|
راست میگن که تنهائی فقط مال خداست. روزای آخر هفته هیچوقت تلفنهای من زنگ نمیخوره و هیچکس هم در خونه رو نمیزنه اینه که اینروزا تنها بودنم رو بیشتر احساس میکنم. واسه همه کسانی که دوست دارن تنها باشن میگم که تنهائی فقط برای مدت کوتاهی لذت بخشه!!! بعدش مصیبته مخصوصا اگر بیکار هم باشی!!
جاتون خالی هفته پیش خانوم همسایه از من دعوت کرد تا باهاشون برم باغ. همین چند تا باغ بالاتر از کوچه خودمون بود. اولش دیدم همه خانومهای سن بالا بودن اما یه نیم ساعتی که گذشت دیدم ای بابا ما کجا و این بندگان خدا کجا!!! یکی ضربش رو آورد و دمی گرفتند و شروع کردند به زدن و رقصیدن و آواز خوندن. هیچکس از غصه هاش و مشکلاتش حرفی نمیزد انگار اومده بودن توی یه کره دیگه!!! فقط حال کردن. همونجا داشتم فکر میکردم اگر یه مشت جووون اونجا بودن فقط یه آهنگ جیغ جیغو میگذاشتند و یه کم خودشون تکون میدادند و بعد میرفتند توی فاز فلسفی!!! و غمهاشون و مشکلاتشون و جامعه و دولت و خلاصه همه چی به جز شادمانی!!! یادشون میومد دلشون میگرفت و ترجیح میدادن برگردند خونه هاشون یا در واقع لونه هاشون! خلاصه جاتون خالی اما دلم میخواست هم سن اونا بودم تا توی همه برنامه هاشون میرفتم و کلی حال میکردم و تنهائی فراموشم میشد.
|
||
|
|
|
|
|
از ساحت میخـــــــــانه دیروز بشـــــــــیر آمد
کای باده کشان در خم می صاف و هژیر آمد
با تاب عقیــــــق آمد با رنگ شفیـــــق آمد
با طعم رحیــــــــــق آمد با بوی عبــــــــیر آمد
چل روز فزونتر رفت تا باده مصفــــــــــا شد
اشتـــــــــــاب چکار آید خــــــوب آمد و دیر آمد
اول ز حباب از خم سر زد دو هزار انجـــــم
تا می پس از آن طالع چون بدر منیــــــــر آمد
روز طرب اند و زیست تا باده کرا روزیست
عذر است به ترک می چون عیـــــــد غدیر آمد
|
||
|
|
|
|
|
جای همگی دوستان خالی! این سه روز تعطیلی ژولیت و بیتا اومده بودن شیراز البته فقط ۲ روزش رو با من بودند. اما حالی کردیم بسی بسیار خفن... خوابیدم تا تنهائی آزارم نده است. اما جالب تر از همه اش پنجشنبه شب رانندگی کردن ژولیت در خیابان ستارخان بود که نمیدونم این ملت شیراز چرا براشون اینقدر مهمه که یکی شماره ماشینش تهران باشه!!! مجبور بودیم از اون راه بریم وگرنه عمرا من پنجشنبه و جمعه از اون طرفا پیدام نمیشه. بگذریم. شب برای شام رفتیم ۳۰ توی قدوسی شرقی. نشسته بودیم که غذا آماده بشه که دیدیم ای وای از ترمزهای وحشتناک و نهایتا دختری وسط خیابون. حالت کسی رو داشت که چیزی از دستش افتاده باشه وسط خیابون و بخواد اونو برداره!!! اما دیدم نه انگار تلو تلو میخوره! شک کردم که در حال طبیعی نباشه و ممکنه که مواد مصرف کرده باشه. خلاصه دو تا ماشین ردش کردند ولی سومی مجبور شد که بزنه به ماشینهای پارک کرده و چهارمی هم با بدبختی کنترل کرد. همزمان دیدم یه آقائی داره فریاد میزنه و از کوچه دوان دوان میاد بیرون که احمق چکار میکنی دروغ میگن به خدا دروغ میگن و همزمان دختره رو بغل کرد و برد وسط بلوار. از اونطرف هم پلیس سر رسید. خلاصه معلوم شد که خانوم اوضاع خیلی بسیار زیاد بروفق مرادش نبوده و تصمیم گرفته که خودکشی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما معلوم بود که آگاهانه انجامش داده چون مانتو و روسریش رو پوشیده بود و اومده بود بیرون!!! میگفتم عجب احمقیه!!! ( مردم رو بدبخت کنی و کلی هم دلم برای اون آقائی که زده بود به ماشین پارک شده سوخت. البته با این حال میخواستم یه ظرف آب براش ببرم یه موجودی گفت نه نبری ها!!! در این حالت فقط باید کم محلی کرد !!! اول اینکه دعا کردم بتونیم اول فکر کنیم و تصمیم های الکی نگیریم و بعد هم کلی شکرش رو به جا آوردم خیلی سخت زندگیم رو تونستم با سلامت عقل بگذرونم. دست آخر هم اینکه راهنمائی و رانندگی باید یه علامت دیگه رو هم به تابلوهاش اضافه کنه!!!
خودکشی ممنوع!
|
||
|
|
|
|
|
امشب امیر منصور عزیز ایمیلی برام فرستاده بود که به قول خودش منو به بیست قبل برد و البته اندکی بیشتر!!! ( یه ده سالی!!! ناقابل! فیلم و کارتونهای قدیمی که من یادمه اگه دستگاه ویدئو رو توی خونه امون میگرفتن... بماند!! هم دارمشون( البته اگه اسمشون رو اشتباه ننوشته باشم) مداد تراشهای قلبی( از اینا هم هنوز دارم!) و مداد پاک کن های حصیری و مداد های پرچمی!! برچسب های پسر شجاع و خانواده دکتر ارنست و مدرسه موشها و شازده کوچولو. جالبه که هنوز اینا رو نگهداشتم!!!
امشب یادم اومد که آمادگی و دبستان فردا میرفتم که مختلط بود! یه ناظم بداخلاقی داشتیم که وااااااااااای! مثلا نزدیک مامان باشم سفید و خاکستری با کراوات راه راه و موهای پاپیون زده!!!! اما لباسهای ارغوانی رنگ دبستان فروغی که توی مسیر بود منو آنچنان وسوسه کرده بود که هر روز کلی گریه میکردم و دست آخر می انداختم گردن اون ناظم بیچاره!!! قبول کردن مدرسه منو عوض کنن!!! نزدیک ترین مدرسه کجا بود؟ البته دبستان فروغی!!! اون سه سال نه دو سال چه عشقی کردم. بچه شیطونی که ناظمش دوستش داشت اما معلم کلاس اولش نه!!! و کتک میخورد چون حرف ر رو نمیتونست درست تلفظ کنه! اما خوب بود. فرشته بودم ( مثل پسرها که پیشاهنگ بودند.) با لباس آبی و سفید و واکسیل طلائی. تا همین اواخر اون رو هم نگهداشته بودم. معلمم خانوم شرقی بود که تقریبا هر روز با موهای شنیون شده میومد مدرس و دامن میدی و من عاشق شیک پوشیش بودم چون مثل مامانم لباس میپوشید. و خیلی مهربون بود. سال سوم ابتدائی رفتیم بندر لنگه!!!!!!!!!!!!! آی که دوران عشق و حال من شروع شد. دختر شیرازی اومده بود توی اون مدرسه که همه چیز میدونست و مثل خر هم درس میخوند!!!! سرش رو میگرفتن، ته اش رو میگرفتن خونه خانوم غیبی بود!!! اون معلم نازنین هم همیشه کیکهای خوشمزه اش به راه بود!!! خانوم صنعتی. دوم شدن توی مسابقات علمی استان و امتحانات نهائی. یاد همه آدمهائی خوب و بد اون زمان به خیر. چه هستند و چه رفتند. همه اشون کلی چیزهای خوب به من یاد دادند و من سپاسگذارشون هستم.
خلاصه اینکه، بزرگترین درسهای زندگیمون رو از کتابای دبستان گرفتیم که البته نمیدونم هنوز هم همه اون چیزای خوب هنوز هم توی کتابا هست یا نه. از بوی ماه مهر، یار مهربان، باران، بخور تا توانی به بازوی خویش، گفتار سعدی، چشمه و سنگ، روباه و زاغ، اشک یتیم، نوروز، خانواده آقای هاشمی و کوکب خانوم که زن پاکیزه ای بود و خاله مرجان که یک مرغدان داشت ...
یادم میاد که یه لباس صورتی زیر و رو داشتم که جنسش از پارچه بارونی بود. یه چیزی شبیه همین بادگیرهای الان. اونو روزای بارونی میپوشیدم و با موهای لخت و نرم و صاف و لی لی کنان تا خونه میومدم و میخوندم: باز باران با ترانه ... راستی یادتون هست بالاخره تصمیم کبری چی بود؟؟؟
|
||
|
|
|
|
|
سلام جاتون واقعا خالی!!! وقتی امام رضا بطلبه دیگه همه چی با هم جور میشه. رفتیم سه روزه و
برگشتیم. با کلی ماجرا واز همه مهمتر دیدن مریم عزیزم که عکس منو هم اینجا گذاشته!!!
مشهد یادتون باشه هتل مثلا ۳ ستاره سفیر ستاره هاش تقلبیه و هتل مشهد حتما باعث گرسنگی
مدام و یا سوءتغذیه شما میشه!!!
میکنم که بخندم !!!
قبل از رفتن به مشهد هم رفتیم نمایشگاه قرآن که اونم جاتون بسی بسیار خالی بود!!! کلی مسئله
پرسیدیم که آخر مسئله بودن و نهایتا ... بماند. در ضمن دنبال ۲ تا مسجد بی بضاعت میگردیم که اگر
کسی میشناسه لطفا معرفی کنه.
اینروزها با رایان که پس فردا برمیگرده ولایت خارجه و رامونای گلم و اعضای خانواده اشون هستم. باز هم
جای همگی خالی فردا شب عروسی!!!!
رامونا و فرحناز و یکی از دوستانش رفتیم این هایپرمارکتی که یه آقای عرب اینجا باز کرده . ولی واقعا جای
تاسف داره که هیچ ایرانی نبود که بخواد همچین سرماه گذاری بکنه که یه اجنبی بتونه امتیازش رو
بگیره!!!!
|
||