
امشب امیر منصور عزیز ایمیلی برام فرستاده بود که به قول خودش منو به بیست قبل برد و البته اندکی
بیشتر!!! ( یه ده سالی!!! ناقابل!
) ایمیلی پر از عکسای کتابهای اول تا پنجم و شعرها و متن ها، نوار
فیلم و کارتونهای قدیمی که من یادمه اگه دستگاه ویدئو رو توی خونه امون میگرفتن... بماند!!
دفترهای سازمان گسترش بازرگانی! دفتر ۴۰ برگ ۱۵ ریال! مداد شمعی های کرایونز که من هنوز
هم دارمشون( البته اگه اسمشون رو اشتباه ننوشته باشم) مداد تراشهای قلبی( از اینا هم هنوز دارم!)
و مداد پاک کن های حصیری و مداد های پرچمی!! برچسب های پسر شجاع و خانواده دکتر ارنست و
مدرسه موشها و شازده کوچولو. جالبه که هنوز اینا رو نگهداشتم!!!
امشب یادم اومد که آمادگی و دبستان فردا میرفتم که مختلط بود! یه ناظم بداخلاقی داشتیم که
وااااااااااای!
هنوز از یادآوریش یه جوری میشه احوالاتم! توی خیابون فردوسی سر کوچه گمرک. که
مثلا نزدیک مامان باشم
لباسهائی شبیه همون ارمک های قدیمی که دیگه بهش میگفتن اونیفورم.
سفید و خاکستری با کراوات راه راه و موهای پاپیون زده!!!! اما لباسهای ارغوانی رنگ دبستان فروغی که
توی مسیر بود منو آنچنان وسوسه کرده بود که هر روز کلی گریه میکردم و دست آخر می انداختم گردن
اون ناظم بیچاره!!!
( عجب خباثتی!!!
) تا اینکه مامان و بابام که دیگه طاقتشون طاق شده بود
قبول کردن مدرسه منو عوض کنن!!! نزدیک ترین مدرسه کجا بود؟ البته دبستان فروغی!!!
و من توی
اون سه سال نه دو سال چه عشقی کردم. بچه شیطونی که ناظمش دوستش داشت اما معلم کلاس
اولش نه!!! و کتک میخورد چون حرف ر رو نمیتونست درست تلفظ کنه! اما خوب بود. فرشته بودم ( مثل
پسرها که پیشاهنگ بودند.) با لباس آبی و سفید و واکسیل طلائی. تا همین اواخر اون رو هم نگهداشته
بودم. معلمم خانوم شرقی بود که تقریبا هر روز با موهای شنیون شده میومد مدرس و دامن میدی و من
عاشق شیک پوشیش بودم چون مثل مامانم لباس میپوشید. و خیلی مهربون بود. سال سوم ابتدائی
رفتیم بندر لنگه!!!!!!!!!!!!! آی که دوران عشق و حال من شروع شد. دختر شیرازی اومده بود توی اون
مدرسه که همه چیز میدونست و مثل خر هم درس میخوند!!!!
عاشق معلم کلاس چهارمش بود و
سرش رو میگرفتن، ته اش رو میگرفتن خونه خانوم غیبی بود!!! اون معلم نازنین هم همیشه کیکهای
خوشمزه اش به راه بود!!!
چون میدونست شاگرد تپلش عاشق کیکهای خونگیه!!! کلاس پنجم و
خانوم صنعتی. دوم شدن توی مسابقات علمی استان و امتحانات نهائی. یاد همه آدمهائی خوب و بد
اون زمان به خیر. چه هستند و چه رفتند. همه اشون کلی چیزهای خوب به من یاد دادند و من
سپاسگذارشون هستم.
خلاصه اینکه، بزرگترین درسهای زندگیمون رو از کتابای دبستان گرفتیم که البته نمیدونم هنوز هم همه
اون چیزای خوب هنوز هم توی کتابا هست یا نه. از بوی ماه مهر، یار مهربان، باران، بخور تا توانی به
بازوی خویش، گفتار سعدی، چشمه و سنگ، روباه و زاغ، اشک یتیم، نوروز، خانواده آقای هاشمی و
کوکب خانوم که زن پاکیزه ای بود و خاله مرجان که یک مرغدان داشت ...
یادم میاد که یه لباس صورتی زیر و رو داشتم که جنسش از پارچه بارونی بود. یه چیزی شبیه
همین بادگیرهای الان. اونو روزای بارونی میپوشیدم و با موهای لخت و نرم و صاف و لی لی کنان تا خونه
میومدم و میخوندم: باز باران با ترانه ...
راستی یادتون هست بالاخره تصمیم کبری چی بود؟؟؟ 