تبليغاتX
.::مرجان::.

مرجان

 در مورد خودم

 
 

فهرست

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

  • لوگو مرجان






    "> stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">

  • نوشته های پیشین

  • مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    خرداد 1388
    فروردین 1388
    اسفند 1387
    بهمن 1387
    دی 1387
    آذر 1387
    آبان 1387
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    تیر 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    بهمن 1385
    دی 1385
    آذر 1385
    آبان 1385
    مهر 1385
    شهریور 1385
    مرداد 1385
    تیر 1385
    خرداد 1385
    اردیبهشت 1385
    فروردین 1385
    اسفند 1384
    بهمن 1384
    دی 1384
    آذر 1384
    آبان 1384
    مهر 1384
    شهریور 1384
    مرداد 1384
    خرداد 1384
    اردیبهشت 1384

  • پیوندها

  • مرد قبیله
    مرجانی دیگر
    شهزاده من
    جواهری کاماد محمد خدری عزیز
    انجمن وبلاگ نویسان شیراز
    من و تو، درخت و بارون
    J.O.Z.E.P.H
    Optic View
    از اینجا... از آنجا
    ذهن زیبا
    جمهور
    کاپیتانی بدون هواپیما
    نامور عباسیان
    یک شاخه گل رز
    مثل هیچ کدام دیگر
    حرفهای تنهائی
    حرفهای تنهایی2
    کامران نجف زاده
    پاتوق گورکن ها
    نیکان
    باشگاه مشت زنی
    محمدرضا شمشیرگرزاده
    روزنامه نگار اینترنت
    شکلات داغ
    محسن نظارت
    سوتیتر
    دیوانه‌ها در ادارات
    ام اس و دو دل عاشق
    روزمرگی
    فیلسوف نقابدار
    از قلب کویر
    آقا معلم
    کار از کار گذشت…
    Update Blog
    بهشت کوچکی به نام خانه ما
    زندگینامه من
    TO BE OR NOT TO BE
    باران پروانه
    گل بگیم , گل بشنویم
    پیشول و رازهایش
    حاجی واشنگتن
    مازیار ناظمی
    هر کی هر جا هر چی
    آیدین جواهریان
    عقاید یک دلقک
    کیشرا
    Shiraz City
    Zahir
    سامانتا
    بهمندخت
    حلقه سه شنبه

  •   RSS 

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    مرجان

    مبارک باد...

     

    مبارک باد میلاد ناجی انسانیت از جهالت، خاموش کننده آتش خرافه و تعصب و بر فروزنده چهل چراغ

     

    عقل و ایمان و یکتا پرستی. 

     

    شاد باشید و  با ایمان.

     

     

     

    چند روز پیش از میدان ولیعصر رد میشدم. نمیدونم چه اداره ای هست اما هر چی هست که عید مبعث

     

    رو تبریک گفته بود!!!!!!!!!!  اونم با پارچه زرد پررنگ که حسابی تابلو بود!!!  البته هر

     

    سال همین کار رو میکنه!!!!!!!!!

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/27ساعت 2:23  توسط مرجان 

    !!! On Easter with Helen Keller

     

    The natural world is suddenly transformed into an orchestra of silver trumpets, singing birds,

     

     

    laughing streams and a fairyland of bursting buds. Snowdrops, Crocuses, Violets, Primroses,

     

     

     Buttercups and daisies tint the earth with purple, yellow, and blue. Each tree and bush puts

     

     

     out tiny leaves of tender green loveliness. It is the festival of Eastertide, and Easter  bells of

     

     

    joy ring softly in every heart.

     

     

     

     

     

     

    باشد که زمین شور و شعفی یابد، سر بردارد و رو به خورشید گرداند. خورشید عالم تاب، خورشیدی که

     

     

    بر گستره آسمان اوج می گیرد و به همه چیز تازگی دوباره می بخشد.

     

    )()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()( 

     

     

    عید پاک بر همه مسیحیان عزیز مبارک. رایان عزیز و رامونای نازنینم. دلتنگتونم خیلی زیاد. برای منم

     

     

    تخم مرغ رنگ کنید. مثل همه سالهائی که این روز رو با هم بودیم.

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/25ساعت 2:44  توسط مرجان 

    زمان ...

     

    زمان

     

    زندگی را سخت می گیرد

     

    به کسانی که قصد کشتن آن را دارند.

     


    ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

     

    اگه میخوایم راحت زندگی کنیم، به یاد داشته باشیم قتل کار بدیه!!! اگه مقتول زمان باشه بدتر!!!

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/22ساعت 23:33  توسط مرجان 

    ... !!!

     

     

     

    گر تمام رودخانه ها شیرین است

     

    شوری دریا از  کجاست ؟

     

     

    فصل ها چگونه میدانند

     

    که باید جامه عوض کنند؟

     

     

    چرا چنین آرامی در زمستان

     

    و بعد چنین لرزه ای سریع؟

     

     

    و ریشه ها چگونه می دانند

     

    که باید سوی نور بالا روند؟

     

     

    و سپس حال پرسی هوا کنند

     

    با این همه گل ها و رنگ ها؟

     

     

    آیا همیشه همانست بهاری

     

    که نقش اش را نو می کند؟

     

    ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

     

    اینجا رو هم ببینید و بشنوید و لذت ببرید. (قابل توجه چوک و دختون بندری!!! )

     

    دیگه عهد کردم برای هیچ آشنائی ترجمه نکنم!!! بماند که این عید چه بلائی سرم اومد!!! صادق

     

    میدونه!!

     

    دوستان لطفا درخواست پی ام و یا ایمیل نکنید!!! نمیزنم!!! در مورد لینک هم باید بگم : خونه قبلی

     

    پر ازلینک بود. بعد همیشه قاطی میشد!!! اینجا چون قالبش سنگینه لینکدونی نداریم. مرد قبیله هم

     

    چون زحمت قالب رو کشیده اسمش رو التماس کردم  تا خودش گذاشته!!! خلاصه اینکه هر کی اومد

     

    به سراغ ما چه نرم و آهسته و چه با دریچه و چه با زره پوش و زوبین و خنجر ... خوش آمد و گرنه سرش

     

    سلامت.  هر کی هم افتخار داد و لینک منو گذاشت ممنونم و سپاسگزار.

     

    به سلامتی و میمنت و مبارکی !!!!!!!!!!!!!!!!!! سرما خوردم!!!  اما متاسفانه زنده میمونم!!!

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/12ساعت 0:6  توسط مرجان 

    بهار!!!

     

     

    تقدیم به همه ناامیدانی که از آغاز بهار به این کوچه سری زدند.

     

     

    می آید

            

             آرام آرام

     

    خوشبوتر از خورشید

     

    با دامنی پر از شکوفه می آید

     

    از لا به لای جنگل وحشی

     

    و قلب باغچه ها

                 

                  از خیال بهار مالآمال

     

    بهار

     

    فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست

     

     

    بهار تعجب سبزی ست

     

                  در چشمهای خاک

     

    روبروی این شگفت

     

                درنگ کن

     

     

    و درختان

     

                 تجسم استفهامی سبز

     

    که سال را

     

                 چگونه سر آوردی

     

    و در زمین

     

    برای شکفتن حتی یک گل

     

    هیچ فکر کرده ای؟

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/10ساعت 0:50  توسط مرجان 

    کوچه تنهائی من!!!

     

     

    تقدیم به نازنینی که میدونم با دیدن این پست چشمانش چشمه ای خواهد شد پر آب !!!

     

     

    دوست دارم بهار را بخاطر خرمیش، طبیعت را بخاطر طراوتش، و بهار را بخاطر زیبائیش و تو را بی آنکه بدانم چرا !

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/07ساعت 1:48  توسط مرجان 

    یک داستان کوتاه!!!


    كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

     

     برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

     

    چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌

     

    رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت:

     

    يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و

     

    نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز

     

    آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار

     

    سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌

     

    ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار

     

    جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را

     

    مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا

     

    بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌

     

    چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌

     

    بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌

     

    مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار

     

    سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در

     

    خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!  

     

     

    یادمون نره که :

     

                                       عشق وسیله رسیدن به خداست!

     

     

    پ.ن : این نوشته از من نیست. فرستاده دوست نازنینی است که سپاسگذار اویم.

     

     

    2 نوشته شده در  85/01/03ساعت 16:52  توسط مرجان