مبارک باد...

 

مبارک باد میلاد ناجی انسانیت از جهالت، خاموش کننده آتش خرافه و تعصب و بر فروزنده چهل چراغ

 

عقل و ایمان و یکتا پرستی. 

 

شاد باشید و  با ایمان.

 

 

 

چند روز پیش از میدان ولیعصر رد میشدم. نمیدونم چه اداره ای هست اما هر چی هست که عید مبعث

 

رو تبریک گفته بود!!!!!!!!!!  اونم با پارچه زرد پررنگ که حسابی تابلو بود!!!  البته هر

 

سال همین کار رو میکنه!!!!!!!!!

 

 

!!! On Easter with Helen Keller

 

The natural world is suddenly transformed into an orchestra of silver trumpets, singing birds,

 

 

laughing streams and a fairyland of bursting buds. Snowdrops, Crocuses, Violets, Primroses,

 

 

 Buttercups and daisies tint the earth with purple, yellow, and blue. Each tree and bush puts

 

 

 out tiny leaves of tender green loveliness. It is the festival of Eastertide, and Easter  bells of

 

 

joy ring softly in every heart.

 

 

 

 

 

 

باشد که زمین شور و شعفی یابد، سر بردارد و رو به خورشید گرداند. خورشید عالم تاب، خورشیدی که

 

 

بر گستره آسمان اوج می گیرد و به همه چیز تازگی دوباره می بخشد.

 

)()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()( 

 

 

عید پاک بر همه مسیحیان عزیز مبارک. رایان عزیز و رامونای نازنینم. دلتنگتونم خیلی زیاد. برای منم

 

 

تخم مرغ رنگ کنید. مثل همه سالهائی که این روز رو با هم بودیم.

 

 

زمان ...

 

زمان

 

زندگی را سخت می گیرد

 

به کسانی که قصد کشتن آن را دارند.

 


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

اگه میخوایم راحت زندگی کنیم، به یاد داشته باشیم قتل کار بدیه!!! اگه مقتول زمان باشه بدتر!!!

 

 

... !!!

 

 

 

گر تمام رودخانه ها شیرین است

 

شوری دریا از  کجاست ؟

 

 

فصل ها چگونه میدانند

 

که باید جامه عوض کنند؟

 

 

چرا چنین آرامی در زمستان

 

و بعد چنین لرزه ای سریع؟

 

 

و ریشه ها چگونه می دانند

 

که باید سوی نور بالا روند؟

 

 

و سپس حال پرسی هوا کنند

 

با این همه گل ها و رنگ ها؟

 

 

آیا همیشه همانست بهاری

 

که نقش اش را نو می کند؟

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

اینجا رو هم ببینید و بشنوید و لذت ببرید. (قابل توجه چوک و دختون بندری!!! )

 

دیگه عهد کردم برای هیچ آشنائی ترجمه نکنم!!! بماند که این عید چه بلائی سرم اومد!!! صادق

 

میدونه!!

 

دوستان لطفا درخواست پی ام و یا ایمیل نکنید!!! نمیزنم!!! در مورد لینک هم باید بگم : خونه قبلی

 

پر ازلینک بود. بعد همیشه قاطی میشد!!! اینجا چون قالبش سنگینه لینکدونی نداریم. مرد قبیله هم

 

چون زحمت قالب رو کشیده اسمش رو التماس کردم  تا خودش گذاشته!!! خلاصه اینکه هر کی اومد

 

به سراغ ما چه نرم و آهسته و چه با دریچه و چه با زره پوش و زوبین و خنجر ... خوش آمد و گرنه سرش

 

سلامت.  هر کی هم افتخار داد و لینک منو گذاشت ممنونم و سپاسگزار.

 

به سلامتی و میمنت و مبارکی !!!!!!!!!!!!!!!!!! سرما خوردم!!!  اما متاسفانه زنده میمونم!!!

 

 

بهار!!!

 

 

تقدیم به همه ناامیدانی که از آغاز بهار به این کوچه سری زدند.

 

 

می آید

        

         آرام آرام

 

خوشبوتر از خورشید

 

با دامنی پر از شکوفه می آید

 

از لا به لای جنگل وحشی

 

و قلب باغچه ها

             

              از خیال بهار مالآمال

 

بهار

 

فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست

 

 

بهار تعجب سبزی ست

 

              در چشمهای خاک

 

روبروی این شگفت

 

            درنگ کن

 

 

و درختان

 

             تجسم استفهامی سبز

 

که سال را

 

             چگونه سر آوردی

 

و در زمین

 

برای شکفتن حتی یک گل

 

هیچ فکر کرده ای؟

 

 

کوچه تنهائی من!!!

 

 

تقدیم به نازنینی که میدونم با دیدن این پست چشمانش چشمه ای خواهد شد پر آب !!!

 

 

دوست دارم بهار را بخاطر خرمیش، طبیعت را بخاطر طراوتش، و بهار را بخاطر زیبائیش و تو را بی آنکه بدانم چرا !

 

 

یک داستان کوتاه!!!


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

 

 برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

 

چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌

 

رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت:

 

يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و

 

نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز

 

آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار

 

سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌

 

ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار

 

جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را

 

مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا

 

بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌

 

چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌

 

بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌

 

مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار

 

سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در

 

خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!  

 

 

یادمون نره که :

 

                                   عشق وسیله رسیدن به خداست!

 

 

پ.ن : این نوشته از من نیست. فرستاده دوست نازنینی است که سپاسگذار اویم.