روز مهربانی
سلام آقای پدر....!
فدای اون خنده قشنگ و پر مهرت که هرگز تا لحظه آخر از من دریغ نکردی وقتی صدات میکردم آقای پدر. یا وقتی خودم رو لوس میکردم و میگفتم باباجی.
کوه محکم من. دنیای پر از شادی و مهر و محبت من. هر سال من روز پدر در حسرت وجودت به همه مهربونهای اطرافم این روز رو تبریک میگفتم. اما بابا امسال چی؟؟؟ امسال که روز پدر هفدهمین سالروز پرکشیدنت در آغوش خودم هست. باید به کی تبریک بگم؟؟؟ باید به کی دلمو خوش کنم؟؟ کی باید بازم به من یادآوری کنه که باید قوی باشم حتی از برادرانم بیشتر؟؟؟اینروزها که من از مریض شدن میترسم چون نیستی که ناگفته بتپی و بلرزی و دورادور مراقب من باشی. اینروزها که نیازمند وجود نازنینت هستم تا من رو بغل کنی و بگی اشکال نداره بابا میگذره یه روزی بهش میخندی!! ولی من امروز به یاد همه روزهای خوب بودنت اشک میریزم. به یاد همه حمایت هات و به یاد همه شب بیداری هات که در اوج بیماری مینشستی تا من از جهرم برگردم و به قول خودت خیالت راحت بشه که من توی خونه هستم. من اومدم خونه اما بعدش تو رفتی رفتی تا من تا ابد داغدار وجود نازنین و پرمهرت باشم. دلتنگتم عزیزترینم خیلی زیاد خیلی بیشتر از همه آنچه در سخن بیاد. دوستت دارم رفیق شفیق و یار غار من
روزت مبارک بابا آقای پدر باباجی روزت مبارک رفیق همه بهترین سالهای عمر من
گابو
دیشب وقتی خبر مرگ گابریل گارسیا مارکز رو خوندم دلم گرفت. از اینکه دیگه کسی رمان جادوئی نمینویسه تا ما بخونیم و بخونیم و بخونیم تازه بعد از سالها بفمیم که چی گفته. دلم براش تنگ میشه چون با عشق سالهای وبا عاشق شدم و با سرهنگ توی لابیرنتش دویدم و باهاش گزارش یک قتل رو مرور کردم و شبهای زیادی در پائیز پدرسالار قهقهه زدم تا بخوابم. با داستانهای کوتاهش مشغول شدم و در ساعت نحس با عشق و شیطانهای دیگرش همراه شدم تا به آقای رئیس جمهور شب خوش بگم. دست آخر هم بعد از صد سال تنهائی و دربدری یهتر دیدم قاطی شخصیتهای گم شده اش بشم شاید یه روزی و یه جائی تونستم بازم خودم رو پیدا کنم.
روحت شاد و یادت گرامی. همیشه با کتابهایت و به یادت خواهم بود.
ترور شخصیت و پاکسازی طبیعت...
ای کاش به جای پاکسازی طبیعت ( که البته لازم هم هست ) اول دلامون و اخلاقیات خودمون رو با اینهمه ادعا پاکسازی میکردیم.
گواه دل
هیچ نمی دانی
تا آنگاه که
دلت گواهی دهد.- ریچارد باخ
مرغ هوا
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود !!!
چنين گفت زرتشت...
دوست!!!
هرگز نخواهی توانست خود را برای دوستت چنانکه بايد بيارائی.پس برای او خدنگی و اشتياقی به ابرانسان باش!
دوست ميبايد در پی بردن و دم فروبستن استاد باشد:همه چيز را به چشم نبايد ديد.رويايت بايد بر تو فاش کند که دوستت در بيداری در چه کار است.
برده ای؟! پس دوست نتوانی بود.خودکامه ای؟!!پس دوستی نتوانی داشت.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اینو به این دلیل نوشتم که مدتیه تصمیم گرفتم به دوستانم باج ندم!!!! دیگه یه کم زیادیشون شده بود! خسته شدم از اینکه صبوری کنم و همیشه فقط به فکر دل اونا باشم. یادم اومده که خودم دل دارم از دل اونا هم بزرگتر و قشنگتر!!!!! دیگه نمی خوام برده باشم!
برخیز
![]()
در روزگاری که لبخند آدمها به خاطر شکست توست، برخیز تا بگریند...
باز هم بهار ...
![]()
ای دوست درين روز دل افروز بهاری
دلتنگ درين خانه ی غمگين به چه کاری؟
صبح است، نخواهی نفسی تازه برآری
با اهل جهان گفتنی از مهر چه داری؟؟؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نمیدونم چرا بازم اینو نوشتم شاید به یاد همه خوشیهای بهار ۸۴ که اهل حرف زدن بودم چون آدمای
پرمهری هم بودند که با اونا سخن از مهر بشه گفت. امروز اما در خانه کسی نیست...
اسم نداره!!!
ماه رمضان هم اومده اما نمیدونم چرا حال و هوای هرسال رو نداره. شده مثل عید که عطر بهار رو
حس نمیکنی یا مهر که بوی مدرسه به مشام نمیرسه!
هر چی مینویسم نمیدونم چرا آپ نمیشه نوشته بودم در مورد برنامه آقای نقوی در تلویزیون و
هیپنوتراپی و دوستان مزدوج در حال جدائی! هروقت حسش بود دوباره مینویسمشون!