گابو
دیشب وقتی خبر مرگ گابریل گارسیا مارکز رو خوندم دلم گرفت. از اینکه دیگه کسی رمان جادوئی نمینویسه تا ما بخونیم و بخونیم و بخونیم تازه بعد از سالها بفمیم که چی گفته. دلم براش تنگ میشه چون با عشق سالهای وبا عاشق شدم و با سرهنگ توی لابیرنتش دویدم و باهاش گزارش یک قتل رو مرور کردم و شبهای زیادی در پائیز پدرسالار قهقهه زدم تا بخوابم. با داستانهای کوتاهش مشغول شدم و در ساعت نحس با عشق و شیطانهای دیگرش همراه شدم تا به آقای رئیس جمهور شب خوش بگم. دست آخر هم بعد از صد سال تنهائی و دربدری یهتر دیدم قاطی شخصیتهای گم شده اش بشم شاید یه روزی و یه جائی تونستم بازم خودم رو پیدا کنم.
روحت شاد و یادت گرامی. همیشه با کتابهایت و به یادت خواهم بود.