بسان یک زن!

 

 

تا چند

 
 اينجا نشستن تا چند

 
كافي نيست؟!!

 
گناه كلمات را بر خويش نوشتن

 
براي غرق نشدن در اين پوچي عظيم؟!!

كافي نيست؟

 

 

پاهايم را بريده اند

پاهايم از ابتدا بريده بود

 

من زنم!

 

و اينجا شهري است

 

كه نيمي از آدمهايش

 

بي پايند!

 

 

 


چوب هايي كه مرا مي كشند

 

بر راههاي سنگي سخت و

 

توان عبور ندارند

 

و دستان نحیفم

 

تاب نمي آورند

 


 

 

همين كلمات به من گفته اند

 

كه

 

من زنم!

 

و زن

 

تاب نمي آورد


 سختي ها را

 



 

و روزي گفتند

 

كه زنان آمده اند

 

تا مردان را گمراه كنند

 

و باز گفتند

 

لباس انسان بر زنان پوشانديم

 

تا مردان به رغبت با آنان در آميزند

 

 

و همواره 
 

اين كلمات

 

احساس گناه خويش را

 

بر دوش

 

كشيدند

 

 

و من

 

با چوب دستي خود

 

از ميان

 

تمامي اين دشواري ها

 

خواهم گذشت

 

 

 

 

نه بسان يك مرد!
 

نه!

 

بسان يك زن!

 

آري

 

من

 

زنم!

 

 

 

 

قطــــــــــــــــــار ....

 

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

 

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

 

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

 

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

 

 


 

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي

 

قانون راه خداست .

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران

 

بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

 

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا

 

ماند.

 

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

 

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

 

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 


 

قرنی پس از یلدا!!!

 

 

 

همه اش تقصیر این آقا محسن شده که من رو قرنی پس از یلدا به بازی دعوت کرده!!!

 

 

۱ـتنبل نیستم. زودرنج نیستم. به کسی کاری ندارم اما وای به حالش اگه کسی دیگه زیادی پرروئی

 

کنه!!! مخصوصا اگه به مامانم بی احترامی کنه یا اذیتش کنه!!! زیادی منطقی و قانونی هستم!!! خیلی

 

جاها باعث صرف انرژی زیاد شده!! اهل آرایش کردن نیستم!!! دوست پسر ندارم!!!  خیلی ها واسه

 

این قضیه به من میخندن!!! اگه داداشام رو بدن دستم  تکه بزرگه مطمئنا چرخ شده گوششونه!!! 

 

همیشه در حال خندیدنم.  از دروغ گفتن متنفرم اگه دروغ هم بگم همون موقع از بس میخندم لو میرم!!!

 

 

۲ـ از مارمولک بدم میاد.  اگه عصبانی باشم از ارتفاع میترسم. راه که میرم به در و دیوار میخورم .  و

 

مامانم اعتقاد داره که من مثل لاتها رانندگی میکنم!!! میگه سرعت که میری!!! یه دستی که میرونی!!!

 

مثل ... هی خط عوض میکنی!!! نمیدونم چرا گواهینامه ات رو نمیگیرن!!! داشته باشید یه مامان این

 

مدلی دیگه دشمن گواهینامه نمیخواید!!! بارون رو دوست دارم و از هیچی متنفر نیستم!

 

 

۳- آرتروز زانو دارم که بهانه خوبی شده واسه راه نرفتن!!!  و مرض دارم که هی برم سر یخچال!!

 

 

۴ـ ترشی هام حرف نداره،  آشپز خوبی هم هستم!  عاشق کلم پلو هستم. دیوانه شکلاتم و کتاب و

 

عروسک و قهوه!!! و اینتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنت و فیلم( نه از نوع ایرانی قدیمی!!!)  و اس ام اس

 

بازی!!! مخصوصا ساعت ۱ شب به بعد به جهت مزاحمت!!! مخصوصا یکی از دوستانم که دادستانه!!!

 

از کله پاچه و میگو متنفرم !!! حاضرم غذا نخورم اما میوه و بستنی قحطی نیاد!!!

 

 

۵ ـ  عاشق دوستانم هستم و اینکه به اونا کادو بدم و ازشون کادو بگیرم!  واسه دوستام دیر و زود

 

داره اما سوخت و سوز نداره!!!

 

 

اینم از من. نمیدونم همه چیز رو نوشته ام یا نه!!! اما میدونم که هیچوقت چیزی برای پنهان کردن ندارم! 

 

در ضمن یه دوستی در مورد من پرسیده بود. من مرجان، ۳۴ سالمه، بندرعباس متولد شده و بیشتر

 

عمرم رو در هرمزگان زندگی کردم و الان که شیراز هستم آرزوی برگشتن به بندرعباس رو دارم.

 

میکروبیولوژی خوندم اما اگه دستم بیاد ترجمه میکنم. همین!!! اگه شما چیزی از من میدونید که خودم

 

نمیدونم خوشحال میشم بدونم.

 

گمونم واسه دعوت دوستان برای بازی یه کم دیره!!! بنابراین هر کی دوست داره همین جا از خودش بگه!

 

 

سال نو بر همه مبارک باشه امید اینکه هر روزمون شروعی از یک سال خوب و پر برکت باشه.