نمیدونم اسم میخواد یا نه!!!

 

 

این پست رو دارم میگذارم که همه بدونن:

 

مطالبی که اینجا میگذارم از من نیست! تعجب نکنید! شاعر نیستم!!! نویسنده هم نیستم. تنها چیزی که  

 

هستم اینه که خوش ذوقم و هر مطلب قشنگی رو که دوست داشته باشم، به اون مطلب و پیام اون  

 

ایمان داشته باشم اینجا مینویسمش. لزومی نداره که کسی شاعر و یا نویسنده باشه تا بتونه وبلاگ  

 

خوبی داشته باشه. قرار نیست همه سخنرانان خوبی باشیم. میتونیم نقال بهتری باشیم. بنابراین هی  

 

نگید که: خودت نوشته بودی عالی بود!!! خودت گفته بودی قشنگ بود!!! من اینجا نیستم که تعریف و  

 

تمجید بشنوم و بخونم. اینجا هستم تا با حرفهای خوب و در میون این حرفها راههای بهتر زندگی کردن  

 

و کمتر غصه خوردن رو به همدیگه یاد بدیم. اکثر کسانی که میان اینجا، حتی زحمت خوندن یک پست  

 

قبل رو هم نمیدند. سوالی رو می پرسن که جوابش چند خط پائینتر هست و یا پست رو نخونده کامنت 

 

میگذارند. پست قرنی پس از یلدا رو که گذاشتم یه دو تا جمله ضد و نقیض توش گذاشتم اما  

 

هیچکس... تکرار میکنم، هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچکس نگفت که بابا اینا چیه تو نوشتی!!! به هر  

 

حال این منم. هر کسی که تا حالا فکر میکرده من نابغه ادبیات فارسی هستم و به خاطر همین

 

میومده اینجا، براش متاسفم.

 

اذان ........... نماز!

 

 

ظریفی گفته:

 

وقتی به دنیا آمدیم در گوشمان اذان گفتند، وقتی می میریم  برایمان نماز میخوانند. زندگی چقدر کوتاه

 

است!! فاصله اذان تا نماز!

 

 ۳۴ سال پیش اذان رو برای من خوانده اند، چقدر به نماز مانده، نمیدانم!!!

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 و یه حرف نامربوط: به یک دندانپزشک ماهر و استریل!!!! و ارزان قیمت  نیازمندم!!!  دندونم درد

 

میکنه!!!

 

 

یه قصه جانانه و چند تا حرف خوب!

 

 

درويشی قصه زير را تعريف می کرد


يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

 

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام

نشد

 

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او

را به جهنم فرستاد

 

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد

 شود

 

مَرد وارد شد و آنجا ماند

 

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

 

اين کار شما تروريسم خالص است

 

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

 

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

 

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

 

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

 

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند

 

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

 

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به

 

بهشت بازگرداند

 

                                                                                                مثل هیچکدام دیگر

 

 

اگر کتاب زندگی چاپ دوم می داشت، هرگز نمیگذاشتم اینقدر غلط چاپی داشته باشد.

 

اگر در صحنه زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد، اهنگ زندگی را انچنان ادامه بده که

 

هیچکس نداند بر تو چه گذشته است.

 

در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند: آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست و بیکران حضرت حق

 

که نمیبینم و میدانم که هست.

 

زندگی مثل یک دیکته است. هی غلط مینویسیم و هی پاک میکنیم. باز مینویسیم و پاک میکنیم. غافل

 

از اینکه یه روز داد میزنند ورقه ها بالا!!