اندکی مناجات ...

 

 

 

چون روز رستاخيز رسد،در پل صراط و ترازوگاه، نامه اي از سوي حق رسد كه اي بنده من تو را رايگان
 
 
بيافريدم، صورت زيبا بنگاشتم، قدو بالات بر كشيدم، كودك بودي و منت راه نمودم از ميان خون شير بهر
 
 
تو بيرون آوردم،پدر و مادر بهر تو مهربان كردم،ايشان را به پرورش تو وا داشتم،و از باد وآب و آتش نگاه
 
 
داشتم، از كودكي به جواني و از جواني به پيري رسانيدم، تو را به فهم و فرهنگ بياراستم و به دانش و
 
 
هنر بپيراستم، اي بنده من ، من كه با تو اين همه نيكوييها كردم ،تو براي ما چه كردي ؟؟؟؟
 
 
چه گناه ها كه نكردي ؟؟چه نيكيها كه به جاي نياوردي؟؟آيا هرگز در راه ما پولي به نيازمندي دادي؟ سگي
 
 
تشنه از بهر ما آب دادي؟؟
 
 
بنده من كردي آنچه نبايد مي كردي، و مرا شرم آيد كه با تو آن كنم كه سزاي آني من با تو آن كنم كه خود
 
 
 
شايسته آنم ، رو كه تو را آمرزيدم تا بداني كه من منم و تو تويي
 
 
اي عبد بدان كه گدايي كه نزد پادشاهي رود به او نگويند چه آوردي؟؟؟؟به او گويند چه خواهي؟؟؟
 
 
خدا چگونه ننوازد كه اكرم اكرمين است و چگونه نيامرزد كه ارحم الراحمين است؟؟
 
 
 
 مناجات نامه خواجه عبد ا... انصاري
 
 
 
 
خوشبختی مثل یه پروانه است، وقتی دنبالش میدوی پرواز میکنه .....اما  وقتی بایستی ، میاد و روی 
 
 
سرت میشینه.  براتون آرزوی یه دنیا پروانه زیبا رو دارم.
 
 
 

اینم آپ !!!!

 

 

اول اینو بگم که دارم دق میکنم!!!!  آخه سر جلسه امتحان کارشناسی ارشد، یه خانوم خیلی خوش

 

تیپ نشسته بود ۲ تا صندلی جلوتر از من ! فرم نظر خواهی رو که داده بودند، داشت جواب میداد!!!

 

دیدم از بغل دستیش پرسید: ببینم تحصیلات متوسطه یعنی چی!!! از اون موقع من حالم

 

بده!!! کاش به جای کیف لوازم آرایش توی کیف دستیمون یه فرهنگ لغت میگذاشتیم!!!

 

 

 

چند شب پیش با مامان بیرون بودیم. من همیشه از خیابون زرگری به خاطر ترافیکش بدم میاد!!!

 

اونشب پشت چراغ قرمز چهارراه زرگری یه پراید مشکی بغل دست ما ایستاده بود. چشمم خورد به دختر

 

ده یازده ساله ای که عقب نشسته بود!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! دیدم خیلی با

 

احســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس دست میکرد تو بینی اش و محتویاتش رو میکشید بیرون و

 

با دندوناش از لای ناخنش در میاورد و نووووووووووووووووووش جان!!!  من دیگه داشتم میمردم از

 

خنده. آقای راننده هم که فکر کرده بود من به اون و دختر بغل دستش میخندم، تا سر پل زرگری ۱۰۰ بار

 

پیچید جلوی ما!!! اما افاقه نمیکرد!!! من همچنان میخندیدم!

 

 

ما همیشه صدای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم، غافل از اینکه خوبها

 

آسان می آیند، بی رنگ میمانند و بی صدا میروند.