اندکی مناجات ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول اینو بگم که دارم دق میکنم!!!! آخه سر جلسه امتحان کارشناسی ارشد، یه خانوم خیلی خوش
تیپ نشسته بود ۲ تا صندلی جلوتر از من ! فرم نظر خواهی رو که داده بودند، داشت جواب میداد!!!![]()
دیدم از بغل دستیش پرسید: ببینم تحصیلات متوسطه یعنی چی!!!![]()
![]()
![]()
از اون موقع من حالم
بده!!! کاش به جای کیف لوازم آرایش توی کیف دستیمون یه فرهنگ لغت میگذاشتیم!!!
![]()
چند شب پیش با مامان بیرون بودیم. من همیشه از خیابون زرگری به خاطر ترافیکش بدم میاد!!!
اونشب پشت چراغ قرمز چهارراه زرگری یه پراید مشکی بغل دست ما ایستاده بود. چشمم خورد به دختر
ده یازده ساله ای که عقب نشسته بود!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!! دیدم خیلی با
احســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس دست میکرد تو بینی اش و محتویاتش رو میکشید بیرون و
با دندوناش از لای ناخنش در میاورد و نووووووووووووووووووش جان!!! ![]()
من دیگه داشتم میمردم از
خنده. آقای راننده هم که فکر کرده بود من به اون و دختر بغل دستش میخندم، تا سر پل زرگری ۱۰۰ بار
پیچید جلوی ما!!! اما افاقه نمیکرد!!! من همچنان میخندیدم!
![]()
![]()
![]()
ما همیشه صدای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم، غافل از اینکه خوبها
آسان می آیند، بی رنگ میمانند و بی صدا میروند.