اولین یلدا بدون ناصر ...
![]()
چیزی درون شعر تحلیل می رود
چیزی بر فتوحات من سنگینی می کند
و درست در اثنای همین حادثه
تو در عنفوان بودن بی خویش می شوی
باز می مانم
از تو
از خودم
از حادثه
و شاهراهی از سکوت بین من و تو خط کشی می شود
انگشتان آغشته به بوی گل
حصار را حرمت نمی گذارند
پاسداشت این باغ به همّت تو میّسر می شود
شهروند فاخر واژه ها
از پستوهای نمور فرهنگ خانه
تا اسکان نهایی حروف
تمامی این راه را به انتظار شعر ایستاده بودی
و خطّ نگاهت جهان را به دو نیم کرده بود
دیدمت
آن هنگام که
رمزگونه ایهام را و پیچ اندرپیچ ِ تخیل را
عبور کردی و رفتی تا عرش
آیدین جواهریان
امشب دلم خیلی گرفته. از عصر که شبکه مهاجر زیرنویس درگذشت ناصر عبداللهی رو نوشت من حالم
بده. احساس غریبی دارم. اولین یلدا بدون پدر، بدون همسر و بدون پسری که مسافت زیادی رو در پس
آمبولانس حاملش دویده بود. خیلی سخته، دردآور و کشنده است. ای کاش به اندازه چند دقیقه به هوش
اومده بود تا بگه که چه اتفاقی براش افتاد. شاید در پس اون ما هم یاد میگرفتیم کمتر ندونسته حرف
بزنیم. کمتر دل عزیزانی رو بسوزونیم. ای کاش بلد بودیم احساسات شخصی خودمون رو قاطی زندگی
مردم نکنیم.
به دوست نازنینی گفتم ناصر هم رفت. گفت خدا رحمتش کنه. از شخصیتش خوشم نمی اومد. و من
متعجب از این یار با احساس دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.